رضا قلى خان ( هدايت )
311
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
و چربزبان نيز از ان جمله است چربك و چربه بآنمعنى باشد كه نقاشان چون خواهند نقشى را از صفحه بركيرند كاغذى بسيار نازك بر آن صفحه نهند و با قلم موى صورت و طرح آن را بردارند پس منقّش سازند سيّد ذو الفقار شيروانى كفته تا نشان از خامهء مانى دهد فصل بهار * وز زرافشان چربك قارون اثر باد خزان ديكر نان تنكى كه در روغن بريان كنند و با حلوا خورند و بارواح مؤبدان بخش كنند تا ثواب اخروى يابند ديكر سرشير كه بتركى قيماق كويند و بالضّم دروغ راست مانند و طنز و سخرّيه و خجلت و انفعال و چيستان كه بتازى آن را لغز كويند كمال اسمعيل كفته تبارك اللّه چندين سوابق خدمت * شود بچربك تضريب مفسدى بر باد على فرقدى كفته بىكمان موش دژم را چربك آيد بر پلنك * بىسخن كبك درى را خنده آيد بر عقاب سيّد ذو الفقار شيروانى كفته هردم بدولت شرف خاكپاى تو * دور سپهر چربك تاج كيان دهد خسرو دهلوى كفته نر و ماده چنان چون دوست با دوست * بسى مرموز چربك كفته در پوست رشيدى كويد درين مثال اخير تامّل است چه معنى چيستان از مرموز چربك خواسته باشد پس از چربك معنى اول مراد است چرته و چرده بالفتح بمعنى پوست سيه رنك حافظ كفته آن سيهچرده كه شيرينى عالم با اوست * چشم ميكون لب خندان دل خرّم با اوست شيخ سعدى كفته سيهچرده را كسى زشت خواند * جوابيش كفتا كه حيران بماند چرخ بفتح اول و سكون ثانى و خاء نقطهدار بمعنى كردش دورى كه درويشان سماع كنند چنان كه شيخ سعدى در صفت سماع صوفيّه كفته بچرخ اندرايند دولابوار * چو دولاب بر خود بكويند زار و هر چيز كه حركت دورى كند مانند چرخ فلك و چرخ ابريشم تابى و چرخ دولاب و چرخ عصارى و چرخى كه بدان پنبه ريسند حكيم فندرسكى بمعنى آسمان كردنده كفته چرخ با اين اختران نغز و خوش زيباستى ديكر بمعنى كريبان براى آنكه پارچهء مدوّر از پيش جامه بركيرند به اين اسم موسوم شده خسرو دهلوى كفته كسى كش چشم زخم از چرخ روزى است * رسد كرچش جهان در چرخ دوزيست ديكر بمعنى كمان هم او كفته چو زخم تير بىتدبير چرخ است * نه كمتر تير چرخ از تير چرخ است قبا و چرخ زربفت مرصّع * ستام و زين زرّين سا و بمعنى دهى است از مضافات غزنين و از آنجا بوده شيخ يعقوب چرخى و بمعنى طاق ايوان و طاق دركاه سلاطين و امثال آن خسرو كفته بسكه هر سو شد قبا و چرخ در عالم فراخ * همچو چرخ اطلس اطراف همه كيهان كرفت فخرى كفته كرتهء دولت و اقبال ترا * باد از فتح و ظفر دامن و چرخ فردوسى كفته بياراست جاى بلند و فراخ * سرش برتر از چرخ و دركاه و كاخ و چرخدار بمعنى كماندار است يعنى تيرانداز شمس طبسى كفته اى ز چرخت پريده بر كردون * طايران چهار پرّ سهام و بمناسبت كمان و تير تفنك را نيز چرخ كويند و كلولهء آن را نيز كويند زيرا كه چنان كه كمان تير را بقوّت جسمانى بازوى كماندار بدشمن رساند تفنك هم بقوّت نيروى داروى آتشين كه باروت باشد كلوله را كه بمنزلهء پيكان تير است بخصم رساند حكيم ازرقى در مدح طغانشاه در جنك سيستان و تير انداختن تفنك دارى از فراز برج كفته ز شه برجى قضا را چرخدارى * ملك را ديد در ميدان برابر چو آتش چرخ را پر كرد و بشتافت * كز آتش بيندا پاداش و كيفر بزد برباره بر كستوان دار * خدنكى راست رو بركستوان در ز زخم تير تا پاى خداوند * بدستى مانده بديا نيز كمتر در لغت تير مرقوم شد كه بمعنى يك بار انداختن تفنك يا توب است چنان كه ده تير يا صد تير ديكر بمعنى دف است زيرا كه چرخ مدوّر را كفتهاند آن نيز مدوّر است و به اين جهة به عربى او را دايره كفتهاند و شاعرى اين رباعى كفته چون دايره ما ز پوستپوشان توئيم * در دايره حلقه بكوشان توئيم كر بنوازى بجان خروشان توئيم * ور ننوازى هم از خموشان توئيم و ارباب فرهنك همانا به اين معنى بر نخوردهاند مولوى كفته تو به سفر كير و با پاى لنك * صبر فرو افتد در چاه تنك جز من و ساقى به نماند كسى * چون كند آن چرخ ترنكاترنك هم او كفته چرخ درآمد به ترنكاترنك * زهره به يك بار فرو ريخت چنك و منسوب بچرخ را كه از غزنين مرقوم شد چرخى كويند و جنسى از اطلس است ز سوز جكر آتشى برفروخت * نهم اطلس سرخ چرخى بسوخت چرخانداز بمعنى تيرانداز استاد شيخ كمان است نجيب الدين جرفادقانى كفته شهابوار چو تير از كمان خود رانى